یاغینمی خواهم آن زندگی را
که چون رود خاموش
شب و روز یکسان روان است ...
و یا همچو مرداب بی عشق و جان است ...
من آن زندگی را گرامی شمارم
که راهی بلاخیز و مشکل بپوید...
چو موجی جسورانه سر را به ساحل بکوبد !!
نمی خواهم آن زندگی را
که چون مرغ خانه ... به امید دانه ...
نگاهش به دست کسی بسته باشد!!
و در شامگاهان درون قفس
بی هوا و هوس خسته باشد...
و یا همچو کرکس ... برد لاشه ی نیم خورده به خانه !
من آن زندگی را ستایم
که فاخر چو شهباز ...
دلیر و سرافراز ...
به بی انتهای دل آسمان پرگشاید !!
و گر هم شود سرنگون او ...
بغلتطد به خون او ...
شود راهش افسانه ی ماکیان ها
که گویند پیران برای جوان ها !!
من آن زندگی را نخواهم
که گمنام آید
و گمنام ماند!!
و گمنام چون بچه ماهی بمیرد !!
نه، هرگز!
ولی دوست دارم که چون قوی زیبا
"ز آغوش دریا درآید ... شبی هم در آغوش دریا بمیرد ..."من آن نیستم کز سر مصلحت
سر به درگاه ظالم گذارم !!
و یا از غم نان ... نیایش کنم ناکسی را!
و یا گل بنامم خسی را !
نی ام گوسفندی که از ترس جانسر به زیر افکنم...
ناسزا بشنوم ...
چوب بر تن خورم ...
خوار و شرمنده و زار!
من آن یاغی ام...
کز سرش سربلندانه سر می کشد دار !!
مگو با من از صبر و فرزانگی !
من نه آنم
که همچون علف هرزه رویم...
و همچون حبابی بر آبی بمیرم ...
من آن تک درختم به صحرا
که بیمی ندارم ز طوفان
چو بر شاخه هایم نشانی ز برگ است !
مگو با من از صبر ...
چون صبر همسایه ی نیستی ...
صبر ... مرگ است !!!
*******************************************
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم ، از خود ، از خدا
از زمین ، از آسمان ، از ابرها
زود می گفتند:این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک ، دورت می کند
کج گشودی دست ، سنگت می کند
کج نهادی پای ، لنگت می کند
تا خطا کردی ، عذابت می کند
در میان آتش ، آبت می کند...
با همین قصه ، دلم مشغول بود
خواب هایم ، خواب دیو و غول بود
خوب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سر کشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم بارانِ گُرزِ آتشین
محو می شد نعره هایم ، بی صدا
در طنین خنده ی خشمِ خدا...
نیّت من ، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم ، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرســــــه
تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حلِّ صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرفِ فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه ، در یک روستا
خانه ای دیدم ، خوب و آشنا
زود پرسیدم : پدر ، اینجا کجاست؟
گفت: اینجا خانه ی خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی ، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگین
خانه اش این جاست؟ این جا ، در زمین؟
گفت : آری، خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهرِ مهربانِ مادر است
دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر ما با دوست، معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهریِ او هم نشان دوستی است...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی ، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آ ن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان درباره گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره ، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
**********************************************
انسان با سه بوسه تکمیل می شود
1-بوسه مادر که با ان پا به عرصه خاکی می گذاریم
2-بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی
3-بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابدیت می گذاری.